تا آب شدم سراب دیدم خود را
دریا گشتم حباب دیدم خود را
آگاه شدم غفلت خود را دیدم
بیدار شدم به خواب دیدم خود را !
ادامه مطلب
تا آب شدم سراب دیدم خود را
دریا گشتم حباب دیدم خود را
آگاه شدم غفلت خود را دیدم
بیدار شدم به خواب دیدم خود را !
و
شروع عصر بازاریابی جوادی
در دانشگاه استنفورد ، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاریابی به دانشجویان خود بود ............
1) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی مستقیم .
2) شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ، به شما اشاره می کنه و می گه : " اون پسر ثروتمندیه ، باهاش ازدواج کن" ، به این می گن تبلیغات .
وصف حالی ننوشتیم و شد ایامی چند
محرمی کو! که فرستم به تو پیغامی چند
چون وبلاگ قبلی تبدیل به میدان جنگ و یا به قول اوستا مجید گفتگوی تمدنها شده بود گفتم یه مطلب جدید بذارم. وچون جدیدا شدیدا دچار غرور کاذب و تنبلی شده ام هیچی نمی نویسم! علی الخصوص که به کارهام مشاوره روانی و حل اختلاف و نصیحت و این چیزا هم اضافه شده و چند روزیه که افتادم تو کار بیا و درستش کن!
از هر کاری بدت بیاد سرت میاد!
خدا پدر مادر دکتر فرجی رو بیامرزه که من رو مجبور کرد ساعت ۳ صبح از خواب پاشم و برای کنفرانس تا ساعت ۷ صبح مطلب سمبل کنم که هم کنفرانسی بشه و هم وبلاگ از سکون در بیاد.
در ادامه هذیانات صبحگاهی بنده رو می خونید.....!